به نام خالق یکتا

اسم من یوری گاگارین هست. اولین نفر که با موشک قدیمی به فضا رفت! داستان من مال سالها پیشه، وقتی که در نیروی هوایی ارتش با جنگنده کار می کردم.بیایید به سالها پیش به زمان من برگردیم.من توی باغی زیبا بودم و به آواز قدیمی گوش می دادم. گوشی زنگ خورد،جواب دادم: بله، شما؟

گفت: شما برای اینکه به فضا سفر کنید داوطلب شده ای، آیا قبول می کنید؟

گفتم: شاید آره شاید هم نه! شب بود دوستم بهم زنگ زد گفت بیا بریم رستوران. گفتم باشه.

وقتی رسیدیم به من گفت: چه خبرا . گفتم: قراره برم ماه. گفت: چی ؟ /... راست میگی بهتره بری .

گفتم: من زندگی خوبی دارم نمی خوام از دستش بدم .

گفت: به چیزای بد فکر نکن . فکر کن نام تو هر کتابی باشه. گفتم نمی دونم چی میشه.

فردا صبح از خواب بلند شدم سه روز فرصت داشتم. زنم وارد اتاق شد.

گفت چه خوابی دیدی ؟ گفتم خواب دیدم، شما ناراحت بودید و گریه می کردیدتوی تشییع جنازه من بودید.

توی قبر من یک نفر با لباس فضا نورد ها بود، صورتش سوخته بود. زنم گفت: خیلی غمگین شدی، تصمیم گرفتم همین تمشب برای تئاتر جا رزرو کنم. شب شد من و زنم به راه افتادیم. وقتی تئاتر تمام شد من خیلی خندیده بودم. دیگه یادم نمیومد که2 روز فرصت دارم. وقتی یاد موضوع افتادم توی ذهنم گفتم چرا باید این زندگی را از دست بدهم. همان موقع به من زنگ زدن و گفتند: به دلیل مشکلات فنی فعلا نمی توانی به فضا سفر کنی. یه حس تازه به بدن من برگشت. فردای آن روز پیش روانپزشک رفتم. روانپزشک گفت: آقای گاگارین لطفا بنشینید. گفتم: من قراره برم فضا اما یک دلم میگه فکر کن نام تو توی هر کتابی باشه و یک دلم میگه زندگی خوبی داری با این انتخاب میخوای ازدستش بدی.

روانپزشک گفت: من به جای تو حرف نمی زنم انتخاب با خودت است. ولی راه درست این است به فضا سفر کنی. تازه اگه فکر می کنی با این کار نمیمیری مرگ در همه جای دنیا وجود داره و کمین کرده. من گفتم چرا راه درست اینست که به فضا سفر کنم.گفت چون ممکن است تو دلت بخواهد در آن شرکت بروی اما آنقدر خوب نباشی. یا اینکه از نیروی هوایی حذف شوی چون بگویند اگر تو به فضا می رفتی ما بهترین شرکت هوایی می شدیم.اما در آخر خوددانی من به جای تو تصمیم نمیگیرم.

من تصمیم گرفتم به فضا سفر کنم وقتی این خبر را  به دوستانم دادند انها خوشحال شدند.شب بود دوباره همان خواب قبلی را دیدم یک دفعه با صدای تلفن از خواب بلند شدم. دوباره شرکت هوایی بود. گفتند مشکل حل شد دو روز بعد باید به فضا سفر کنی.

گفتم: باشه

وقتی به خانواده خبردادم دوباره تصمیم من عوض شده آنها ناراحت شدند.صبح که داشتم صبحونه می خوردم و تلویزیون می دیدم. اخبار من رو پخش کرد. خوشحال شدم زنگ به نیروی هوایی زنگ زدم گفتم : پیشنهاد شما را پذیرفتم.آنها هم خوشحال شدند و خانواده هم همینطور. شب بود خواب دیدم تو یه جاده هستم و دو راه جلوی من است. یکی به موشک می رسد و لباس فضا نورد را می پوشم. و دیگری به سیرک پرجمعیت و من هم لباس دلقک را پوشیده ام. من وارد راه یک شدملباسم را پوشیدم و به راه افتادم و به فضا سفر کردم و سالم برگشتم اما در یک تصادف مردم.

نویسنده : هادی جان

مدرسه امام خمینی