پسر خورشید( بجه های کلاس سوم مدرسه امام خمینی)
بعد از اینکه شکارچی پیر ته سیگارش را در جنگل انداخت با خیال راحت از آنجا رفت اما فردای آن روز آتش با تمام قدرت، شعله های خود را بر سر جنگل و موجودات درون آن می کوبید. پرندگان و حیوانات به سرعت از مرگ فرار می کردند و آنهایی که نمی توانستند بچه های خود را نجات دهند، ترجیح می دادند با آنها در آتش بسوزند.

در این میان پسری بود که راحت در وسط شعله ها خوابیده بود، انگار گرمای آتش برایش لذت بخش بود.

بعد از مدتی، نیروهای آتش نشانی از راه می رسند و شروع به خاموش کردن آتش می کنند.



بعد از اینکه آتش خاموش می شود، ماموران آتش نشانی پسری را می بینند که آتش گرفته است ، به سرعت برای نجات او می شتابند و یک مامور آتش نشانی شیلنگ آب را به طرف او میگیرد.

در کمال تعجب بعد از اینکه کلی آب روی پسر می پاشند می بینند که هنوز هم او در آتش می سوزد. یکی از آتش نشان ها می گوید:
- پسر جان دووم بیار ما آتیش بدنت رو خاموش می کنیم.
پسر خیلی خونسرد می گوید:
- منم با آتیش مشکلی ندارم خیلی هم دوسش دارم.
اینجا مامور آتش نشانی می فهمد که او انسان نیست و ممکن است شیطان باشد چون شیطان از جنس آتش است و مطمئن می شود که او جنگل را آتش زده است.
به همین خاطر او را دستگیر میکنند و به زندان مخصوص می برند و حبس می کنند.

مردم از همه جا می آمدند و او را با سنگ می زدند و نفرین می کردند چون فکر می کردن او شیطان است.
و او همیشه ناراحت بود و از خدا می پرسید چرا مردم من رو اذیت می کنند؟!
مدت ها از اون روز گذشت و پلیس ها تصمیم گرفتند پسر را به سیاه چال ببرند. فردای اون روز خورشید طلوع نکرد.
همه مردم صبح از خواب بلند شده بودند و فکر می کردند هنوز شبه اما اینطور نبود و یک ساعتی میشد که باید خورشید طلوع می کرد اما اون اتفاق نیافتاده بود. سیاهی همه جا را گرفته بود.

همه به کوه نگاه می کردند و منتظر بودن خورشید مثل هر روز از پشت کوه ها بیرون بیاد اما اینطور نشد.

چند سال گذشت به خاطر نبودن نور خورشید دیگه گیاهان نتونسند رشد کنند و از بین رفتن، همه جای دنیا یخ بندان شروع شد و موجودات زیادی نابود شدند. انسانهای زیادی یخ زدند به طوریکه نصف مردم جهان نتوستن دووم بیارند.

وقتی آدمها از همه جا نامید شدن تصمیم گرفتن پیش خدا دعا کنن تا خورشید برگرده به خاطر همین خیلی از آدمها رفتن تو بیایان و خدا را به خاطر گذشته زمین شکر گفتند و ازش خواستن تا باز هم زمین مثل گذشته گرم بشه. اما فایده ای نداشت چون خدا خورشید رو بهشون قبلا داده بود .

اما خبری از کمک نبود چون خدا خورشید رو قبلا به اونا داده بود. مردم از همه جا ناامید شدن و شروع کردن به ناله و زاری کردن. ی روز پلیس پیر که مامور زندان پسر خورشید بود بهش میگه امروز آزادت می کنم تا بری بیرون و اونجا از سرما اتیشت خاموش بشه. ( مسخرش کرده بود و منظورش این بود که بمیره)
پسر رو آزاد می کنن و اون میره به سمت ی کوه و اونجا رو ی تیکه سنگ میشینه، ی دفعه بدنش شروع میکنه به شعله ور شدن، انگار باران از جنس نفت بود و اون هر لحظه از قبل بیشتر آتیش می گرفت.

بعدش پرواز میکنه به سمت آسمون. درست وسط ابر های سیاه. چند لحظه میگذره و ابر ها کم کم میرن کنار و خورشید جدید شروع به تابیدن میکنه با گرمایی لذت بخش که همه موجودات رو نجات میده و دوباره زندگی رو بر می گردونه به جهان.

با اینکه پسر خورشید بود که جهان رو نجات داد اما کسی اینو نمی دونست و همه فکر میکنند که چون پسر خورشید بی اونها بود اینهمه مصیبت کشیدند و چون از سرما مرد خورشید دوباره برگشت.
اما پسر خورشید هیچ از همه اون بدیهایی که مردم بهش کردند ناراحت نشد و تا امروز داره با عشق و علاقه جهان را پراز نور و گرما میکنه.

نویسنده: محمد ولی حسنی
نقاشان: دانش آموزان کلاس سوم مدرسه امام خمینی تهران